![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ دستونشته های چند نوزاد قبل از تولد - هنگام تولد و بعد از تولد است |
|
خب آیدا داستان نوا رو خوند و علاقه مند شد که اونم تو
این وبلاگ بنویسه . داستانی که برام فرستاده رو برای این پست میذارم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کسي با من حرف نميزنه .بازم تنهام گذاشتنو رفتن! اينجا کسي به من فکر نميکنه. من مريضم واسه همين کسي منو دوست نداره .آخه من مزاحمشون ميشم . اما تقصير من نبود که! خودش گفت اينجوريم که باشي همه دوستت دارن اما ندارن ! صداشونو ميشنوم بابا داره آروم ميگه : تو اولش قول دادي تو همه چي شريک باشي ! حالا که تو فشارم با من اين کارو نکن ! چي شده که انقدر عوض شدي؟ مامان ميگه:آخه گناه من چيه؟نميتوم ديگه! خسته شدم .گندشو يکي ديگه زده من بايد جمعش کنم؟ بابا هيچي نميگه اما اين زن دست بردار نيست : امکان نداره اسمشو بذارم تو شناسنامم ! اين عقب مونده که بچه من نيست ! به من چه که عذابشو بکشم ها؟ ببر بذارش يه جايي زندگيمونو بکنيم مث آدم ! بابا يواش ميگه : آخه اون ... **** سنگ خيابون سرده .آفتاب چشمامو اذيت ميکنه ! کاري بلد نيستم بکنم جز گريه ! اگه ميتونستم حتما باباي بي معرفتو که وقتي منو اينجا گذاشت و رفت حتي نگامم نکرد ! ميزدم ! تقصير من چيه؟ خدا خودش گفت اينطوريم که باشم همه دوسم دارن ! اما ندارن ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:26 توسط نوزاد |
|
|
پَری __ برو اونور تر ! __ من که سر جای خودمم ، تو خیلی تپلی شدی ... __ هیس ! ... پونه گوش کن ... فکر کنم باز بابا اومد ... قلبم شروع به کوبیدن کرد ، آروم دست پری رو گرفتم ، دستش می لرزید ... اونم ترسیده بود ! ...... کاش میتونستم گوشامُ بگیرم ... *** چند روزیه که همه چیز آروم و ساکتِ ... من و پری خیلی خوشحالیم ... اونقدر خوشحال که برای هم شعر می خونیم ... شبا هم پری برام قصه میگه ... بعدش هر دومون شروع میکنیم به خیالبافی ... آرزوهامون یه وقتایی از هم دوره و یه وقتایی هم خیلی نزدیک ... اما چیزی که مهمه اینه که ما همیشه با همیم ... همیشه ! *** __ پونه ! پونه ! بیدار شو ! آروم چشمامو باز میکنم ، پری داره نگام میکنه ... کاش این پرده از جلو چشام کنار بره ! نمیتونم درست ببینم ... اما فکر میکنم که چشماش پره اشکه ! .... اشک ؟؟؟ یهو با همه قدرتم از جا میپرم ... مامان بلند جیغ میزنه : آخ ! بهش توجهی نمیکنم ... نگام روی پری ثابت شده ... __ پری تو داری گریه میکنی ؟ __ پونه دلم می خواد بغلت کنم ... __ پری طوری شده ؟ __ هنوز نمیدونم ... نمیدونم ! *** با نوک پام آب بازی میکنم ... از صدای شلپِش خوشم میاد ... بهم آرامش میده ، زیر چشمی به پری نگاه میکنم و ریز ریز می خندم ... آخه خودشُ چسبونده به دیوار و فالگوش وایساده ... بر عکس من که بی خیالم ، اون خیلی تیز و کنجکاوه ! یه ذره آب بهش می پاشم ... عجیبه ! نمی خنده ! ... سرمُ میذارم روی قلبش ... صدای قلبش همیشه آرومم میکنه ... دستاشُ دورم حلقه میکنه ... می پرسم : پری پس کی نوبت ما میشه ؟
جواب نمیده ... سکوتش منُ میترسونه ! *** باز مامان داره گریه میکنه ... انعکاس صداش اینجا خیلی وحشتناکه ... باز بابا داره داد میزنه ... باز ما از سر بیچارگی فقط داریم به درو دیوار مُشت می کوبیم ... باز دوباره همه چیز داره تاریک میشه ... باز من دست پری رو محکم گرفتم ... باز پری داره می لرزه ... باز اون بیرون صداها بیشتر میشن ... باز مامان دستاشُ مُشت میکنه و محکم می کوبه توی سرِ ما ... باز ما از درد مچاله میشیم ... باز منتظر فریاد آخر مامان می مونیم ... منتظریم که بگه ... نه ! اما این بار مامان می ناله : ... بسه دیگه ! باشه ... قبوله ! هر چی تو بگی ... با وحشت به پری نگاه میکنم ... چقدر کوچولو شده ... نگاهش مات و سرده ... می پرسم قبوله یعنی چی ؟ پری با سماجت فقط انگشتشُ می مکه ... *** چند ساعت گذشته ... ولی هنوز هیچی فرق نکرده ... مامان هنوز داره هق هق میکنه و پری با لجاجت همونطور ساکت مونده ... خسته شدم از هردوشون ... شیطنتم گل کرد و شروع کردم به بازی کردن ... ورجه ورجه میکردم و می خندیدم ... می چرخیدم و با دستام پری رو قلقلک میدادم ... پری همه اش پَسم میزد ... اما من ول کن نبودم ! یه مُشت آب ریختم توی دهنم و فوتش کردم تو ی صورتش ... پری زُل زُل نگام کرد ... بعد یهو خندید ... دستشُ گرفتم و هر دو بالا و پایین پریدیم ... صدای جیغ کر کنندهء مامان خشکمون کرد ... __ بی انصاف ، نگاه کن ... دارن تکون می خورن ... اینا زنده ان ... میفهمی ؟ ... زنده ! ... چطوری بُکشیمشون ؟ صدای بابا مهربون و آرومه : من صلاح هممونُ می خوام .. خودت خوب میدونی ما شرایط بچه دار شدن نداریم ... هنوز دانشجوییم ... تازه اگه خونواده هامون بفهمن ما صیغه ایم میدونی چی میشه ؟ اشکام چیکه چیکه میریخت .... با انگشتام با اشکام روی مامان خط خطی میکشیدم ... دلم برای آدمای اون بیرون خیلی سوخت ... *** شب بود ... من و پری آروم بودیم ... دزدکی همدیگرو نگاه میکردیم تا قیافه هامون یادمون نره ... آخه تو این چند مدت این شکلی بودیم ... قبلا یه شکل دیگه بودیم ... آخ که چقدر دلم برای اون قبلنا تنگ شده ... خوشحالم که دوباره بر میگردم ... فقط کاش قبلش اینی که میگن مامانه رو میدیدیم ... __ پونه ... به نظرت مردن درد داره ؟ نگاش میکنم ... چقدر خوشگل شده امشب ... نمیدونم اما گمونم داشته باشه ! __ تو میترسی ؟ __ اگه تو پیشم باشی نه ! __ ما همیشه با همیم ... __ آره پری ... همیشه ... دستمُ محکم گرفت ... این بار پری نمی لرزید ! *** بوی عجیبی میاد ! گمونم وقتش شده ... مامان داره زیر لب با ما حرف میزنه ... اما من دیگه صداشُ دوست ندارم ... نمی خوام به حرفاش گوش بدم ... فقط دلم می خواد با پری باشم ... این بو داره بی حالم میکنه ... .... صدای قیژقیژ وحشتناکی بلند میشه... فکر کنم صدای مرگ که میگن همین باشه ... خودمُ جمع میکنم ... می خوام کوچیک بشم ... موجهای بزرگی توی آب درست میشه ... همه چی داره تکون می خوره ... ناخوآگاه جیغ میزنم ... پری جواب نمیده ... دوباره جیغ میزنم : پری کجایی ؟ صدای مرگ با عصبانیت داره میاد طرفه ما ... پری داره به مرگ نگاه میکنه .... با گریه میگم .. پری بیا اینطرف ... یه دفه حس کردم یکی هولم داد ... کورمال کورمال نگاه میکنم ... پری داره منُ میچسبونه به دیوار ... از پشت بغلم میکنه .. منُ جا میده توی سینه اش ... دستمُ محکم میگیره ... آروم توی گوشم میگه : من اول میرم کوچولو ... ناله میکنم ... نه پری ... نه ! ... پری .... *** .... بوی خون میریزه توی حلقم ... هیچ جا رو نمیتونم ببینم ، می خوام داد بزنم ... اما یه جرعه مرگ قورت میدم .... دست پری رو ول نمیکنم ... سفت گرفتمش ... یهو پشت سرم خالی میشه ... .... گرمای پری رو دیگه حس نمیکنم ... هنوز دست راستش توی دستمه .... منتظر میشم .... حالا نوبت منه ... .... پری دارم میام ..... منم دارم میام پری ..... .... یکی داد میزنه : نه ! وایسید ...صبر کنید ! .... صدای مرگ قطع میشه ... آب کم کم آروم میشه ... یه نفر هنوز داره فریاد میزنه .... هوا خنک میشه .... سردم شده ! نمیتونم چشمامُ باز کنم ... اما میدونم همین جام ! آروم صدا میزنم : پری ؟ میترسم اگه بلند تر بگم مرگ صدامُ بشنوه ... دوباره زیر لب میگم ... پری ! اما همه جا ساکت ِ ... نمیخوام چشمامُ باز کنم ... حالا نه ! *** ... برای بار سوم میپرسم : عروس خانم به من وکالت میدهید ؟ مامان با خوشحالی میگه : بله ! .... بابا اونطرف قهقهه میزنه .... و هیچکسی صدای فریادهای منُ که میگم نه ! نه ! نه ! نمیشنوه .... .... چه زود نفرت داشتنُ یاد گرفتم ... خیلی زود ! *** در ادامهء خبرها ... امروز در بیمارستان میلاد ! تهران نوزاد دختری با سه دست متولد شد ... دست چپ این نوزاد طبیعی است اما دست راست وی از قسمت مچ دارای دو انشعاب کامل است و انگشتان این دو دست در هم گره خورده است ... پزشکان امیدوارند با بزرگ تر شدن نوزاد بتوانند دست اضافی را بردارند ... اینجا تهران است ... بخش خبری 19 ! *** اما چیزی که پزشکان نمیدونن اینه که من هرگز دست پری رو از خودم جدا نمیکنم ! ...
ما همیشه با همیم ... همیشه ...
نوا خُرداد ۸۶
*******************************************************************************
این داستان رو تقدیم میکنم به امیر پیر نهان عزیز ... شاید سپاسی باشد برای درس های فراوانی که به من آموخت ... نوا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:1 توسط نوزاد |
|
|
وقتی من بچه ای رو به دنیا میارم همین جوری که
خشکش می کنم آروم بهش می گم بچه ی خوبی باشی . خودتو و مامانتو اذیت نکنی ! باشه ؟ و اون فقط نگاه می کنه!! شاید هم جیش کنه !! شاید در گوش شما هم همینو گفته باشن شاید یکی بهتون قول داده وقتی سه ساله شدین یه طبل حلبی براتون بخره و بعد یادش رفته... شاید شما دنبال اون طبل حلبی هستین هنوز حس می کنم همه ی بچه ها اون لحظه ناراحتن چون دیگه صدای قلب مامانشونو نمی شنون . دیگه نمی شنون ... دیگه نمی شنون !! ((فاطمه اختصاری)) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در واقع من مثل بقیه درست از لحظه ی تولد به خودم اومدم . اونم با چند ضربه ی محکم و پشت سر هم که به پشتم خورد . همه در باره گریه من یه نظری میدن اما در واقع تو اون لحظه شاید تنها چیزی که باعث شد من گریه کنم نوری بود که چشمامو اذیت میکرد . قبل از به دنیا اومدن نور خیلی بیشتر بود اما اینجوری چشممو اذیت نمیکرد داشتم میگفتم که درست از لحظه ی تولد به خودم اومدم . و فهمیدم که اینجا اگه حرف نزنی میزننت . بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که اینجا اگر حرف بزنی هم میزننت . و بعد در گوشم چیزایی رو گفتن که همه رو میدونستم . در واقع قبل از به دنیا اومدن به من گفته بودن که خدا بزرگه و خیلی چیزای دیگه در باره ش گفته بودن . اما هیچوقت نگفتن که خدا چقدر بزرگه ؟! شاید فکر میکنن من میدونم چقدر بزرگه چون من یه ملاقات با خدا داشتم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:54 توسط نوزاد |
|
|
دارم سعی میکنم تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاد
یه چیزای گنگی مثل یه خواب ... مگه من حرف زدن بلدم که اینا با من حرف میزنن ؟! نه من فقط گوش میکنم ! تازه فهمیدم که من قبل از به دنیا اومدن فقط گوش میکردم . درست بر عکس الان که بیشتر حرف میزنم خب من یه قولهایی دادم که الان دیگه یادم نمیاد یعنی اینا بهم گفتن که دیگه یادت نمیاد اما من داره یادم میاد . گفتن نگو اما من میخوام بگم من یه ملاقات با خدا داشتم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:37 توسط نوزاد |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:25 توسط نوزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
فرقى ندارد نوا ( کاش پاییز می مُرد ) آ ؛ تا......... ؛ یا نون و پنیر و آجر انار خیس من از نهایت شب حرف میزنم ایـزد بانوی گـورسـتـان سمانه نائینی |
|
RSS
|